|
ناز خاتون | ||||
|
اردیبهشت زیبا هم تمام شد..با هزار رنگ ، با هزار بو ، با بوی بهار نارنج شهرمون و حیاط خونمون...رفت و رفت تا سال دیگه. چقدر زود همه چیز تمام میشه ..انگار همین دیروز بود منتظر اومدن سال جدید بودیم.چقدر زود همه خوشیها به پایان میرسه... هر روز از پس روزی دیگه و هر ماه و بدین ترتیب تا آخر سال...انگار دچار تکرار و عادت شدم.دلخوشی هام کمه میترسم همون کمش هم از دستم بره... این روزها می گذرند.... ولی من به این سادگی از این روزهای تلخ نمی گذرم آره نمیتونم بگذرم چون خیلی سخته ...موندن ، نموندن ، بی خیال همه چی شدن ، بی خیال حرف این و اون شدن...یا اصلا خودت و به بی خیالی زدن ، اینا همش سخته... [ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 6:29 PM ] [ رزماری ]
یک مدت میشه که نمیتونم یا فرصت ندارم یا ذهنم انگار خالی شده بس که پره یا هر چی دیگه نمیدونم ، نمیشه که بیام و تو بلاگم مطلب بنویسم. الانم دلم تنگ شده واسه نوشتن گفتم بیام و همین طوری یه چیزی فقط نوشته باشم.از تلنبارهای ذهن و دلم چیزی نمینویسم . مدتیه وقتی وارد وبلاگم میشم میبینم یکی دو نفر مثل میخی که به دیوار کوبیده باشن عین همون میخ میچسبن به بلاگ آدم و این جور مواقع تنها چیزی که به ذهنم خطور میکنه اینه که فکر کنم دارن از روش معمول کپی پیست استفاده میکنن.گرچه خودم بعضی اشعار زیبا رو کپی پیست میکنم ، خب این دیگه براش چاره ای نیست چون من شاعر نیستم. خطاب به این افراد : ای خانم یا آقایی که تشریف میارید اینجا و مثل میخ میچسبید به در و دیوار خونه دوم بنده البته خوش اومدی ، باز هم تشریف بیار ، اما تو رو جون هر کی که دوست داری دست نوشته های من و که به جون خودم ، خودم نوشتم و مینویسم و برش ندار ببر تو وبلاگ خودت ، حالا میخوای بعضی اشعار و که البته مال خودم نیست برش دار اما نوشته هام و به سرقت نبر! زشته , عیبه ، باشه ؟؟؟ آفرین. جدیدا نیمچه شاعر شدم..الان دو شبه موقع خواب حس شاعری بهم دست میده.. باید یه چند شب دیگه هم تمرین کنم شاید یک متن کامل شعر نوشتم. و دلتنگی ، دلتنگی ، دلتنگی...... عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است ، تحمل نکنم بار جدایی [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 12:16 PM ] [ رزماری ]
به پشت بام که میروم، از ته قلبم :هزاران ستاره چشمک زن تو زندگیم بودن و هستن ، که از چشمک زدناشون تا ته قضیه رو خوندم.... نمیگم از دوریت میمیرم ، نمیگم هلاک و سینه چاکتم ، نمیگم عاشق دل خستتم ، و هزار تا شعار دیگه که از من بر نمیاد و کار این بچه مدرسه ای های یه روز عاشق و ده روز فارغه ... اما میخوام همین جا تو وبلاگم بگم که دوستت دارم و این دوست داشتنم و بی بهانه و بی منت تقدیمت میکنم. از ته قلبم :شاید روزی دوباره دستهای تنهامون به هم گره بخوره و چشم در چشم هم به زندگی سلامی دوباره بگیم ،شاید. [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 3:28 PM ] [ رزماری ]
و این جهان، به شکل غم انگیزی جهان من نیست... گاهی تنهایی و سکوت هم برای خودش دنیایی حرف داره.شاید در سکوت اونقدر حرف و فریاد باشه که فقط خود خدا میدونه.تنهایی با همه تنهایی اش باز پر از ازدحام و شلوغی تنهاییه. سکوت هم که پر از حرف و فریاده...فقط اسمش سکوته تا علامتی باشه برای حرف نزدنمون. واسه همین بهش میگن فریاد خاموش ! گاهی که به سرم میزنه و از همه چیز خسته میشم دلم میخواد برم جایی که کسی نباشه. همیشه این مواقع به یه دشت سرسبز رویایی فکر میکنم که پر از سبزه و گل باشه ، یه دشت بی انتها پر از گلهای شقایق مثل همونهایی که در دامنه کوه دماوند هست ، مثل همون.. دلم میخواد برم اونجا و بشینم واسه خودم فکر کنم ، حرف بزنم با خودم با خدا... و یا شاید فریاد بزنم ، خیلی خوبه که بشه گاهی فریاد بزنی تا خالی شی... خدا جون چقدر دلتنگم ، چقدر گاهی از همه چیز خسته میشم. مدتیه نمیتونم اینجا بنویسم ، دلم به نوشتن نمیره ، حرف هست برای گفتن اما دلم انگار قفل خورده
ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﺎﺻﺪﺍ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ... ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ , ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ !ﺍ خدا جون گاهی به منم یه نگاهی بنداز.... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:11 AM ] [ رزماری ]
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:22 PM ] [ رزماری ]
من از تکرار این شبهای بی تو ...سخت دلگیرم پ .ن : این روزها بی تاب تر از قبل به دنبال تو به دنبال چیزی که بتونه آرومم کنه چیزی ، حرفی ، خاطره ای.... اما هر چقدر فکر می کنم میبینم نه نمیشه ، نمیتونم حریف قلبم بشم امروز فقط و فقط به این فکر میکنم که خدایا چقدر درد دارم ، چقدر حرف دارم چقدر سخته که باید برای دور و بری هات همش توضیح بدی ، همش سوال کنن و تو ندونی چی بهشون بگی..! چقدر دلتنگ کسی هستم که این روزا نبودنش و بیش از پیش احساس میکنم میگم نبودن ، انگار همیشه پیشم بوده !!! اینقدر درد دارم و بغض که حتی نمیدونم چطور باید بنویسم. و فقط سکوت ! سکوت گاهی گویا ترین حرف میتونه باشه.. و من امروز برای تو ، برای خودم ، و به احترام عشقی که بینمونه و به احترام تو که همیشه دوستت خواهم داشت سکوت می کنم...
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:29 PM ] [ رزماری ]
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
میخواهمت هنوز گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند
حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند می خواهمت هنوز
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که دلتنگت شده ام به همین سادگی
دلتنگی ماها همش از روی وابستگیه ...وابستگی آدما به هم شاید خوب باشه و شایدم بد....اما من نمیخوام وابسته باشم که دلتنگت شم ، دلتنگی از روی وابستگی میتونه خیلی بد باشه ، چون اگه فردا پس فردایی تنهات گذاشت ، تو میشی همون وابسته دلتنگ و اونم نه وابسته توست و نه دلتنگت ، اونوقته که ضربه میخوری ، میشکنی و از درون متلاشی میشی....دلتنگتم اما وابسته نیستم...مدتهاست که دیگه از کلمه کاش استفاده نمیکنم چون انرژی منفی شدیدی در من ایجاد میکنه.قبل از اینکه وارد قلبم بشی تنها بودم ، قلبم تنها و بی عشق بود اما حال و روزم بهتر از این بود ، تنهایی رو دوست نداشتم اما تو غم و نگرانی و اضطراب و این حرفا نبودم ، گریه میکردم اما نه واسه عشق ، نه واسه تو ، نه واسه خودم .... از حال و روز این روزام شاکی نیستم ، چون کاری ازم بر نمیاد ، گاهی از این که دختر بزرگ خانوادم بیزار میشم ، دلم میخواست جای خواهرام بودم ... همه چی و میندازم گردن این روزگار لعنتی و پست !!!! خیلی دلم ازت پره ، خیلی خیلی دلم از این دنیا و از همه چیش پره ، آره اگه همه چی و نندازم گردن این روزگار پس برم خرخره کی و بچسبم آخه؟؟؟!!!! دلم میخواد با همه چی و همه لج کنم ، حتی با تو!! اما موندن تو این حال و روز و به اون روزا ترجیح میدم . خدا جون ، چقدر دلم گرفته ، چقدر گاهی از تو دور میشم ، به حرفای منم گوش میدی ؟ پ . ن : دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. پ.ن : شادی کوچکی که در ته قلبم احساس میکنم گاهی با یک تلنگر کوچک از بین میره [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:15 AM ] [ رزماری ]
ازم دوری و سهم من ، همین عکسای جا مونده س بی تو سهم دلم آه و همین غمهای وامونده س
ازم دوری و هر لحظه ، پی راه تو میگردم ولی نیستی و این راه و باید تنهایی برگردم
ببین وقتی نگاهت نیس ، من حتی با خودم قهرم عذابم میده این روزا ، چقد کم میشه باز صبرم
نمیدونی آخه دستات شده تسکین واسه دردام ولی وقتی حضورت نیس ، فقط غمها شده همرام
همین جا روبروم بی تو ، یه دنیا حرف جا مونده س ازم دوری و سهم من ، همین اشکای ناخونده س [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:38 PM ] [ رزماری ]
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:35 PM ] [ رزماری ]
تقدیم به تو که دوستت دارم: امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت ! از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ... در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت ! متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !! یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است! از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ... نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام ! یا اینکه از تمنا دلم گرفت ! از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت ازین که باز تو نیستی کنار من ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ... تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 4:47 PM ] [ رزماری ]
|
||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||